05:55

1405/03/16

خبرسین

مادر شهید سیدمصطفی ساداتی‌ارمکی: صبر می‌کنم به شرط بازگشت شما

عید غدیر در گلزار شهدا با برگزاری مراسم گلریزان برگزار شد. این جشن، همزمان با بزرگداشت سیدهای شهید، به یاد تولد شهید سیدعلی ساداتی‌ارمکی، کودک 5 ساله، برگزار گردید. فضایی پر از شادی و یادآوری فداکاری‌ها و ایثارگری‌های شهدا در این مراسم حاکم بود.

به گزارش خبرسین، فاطمه مرادزاده ـ «این موضوع دشوار است. صبوری می‌کنم، اما هم خوشحالم که به آرزویشان دست یافته‌اند و هم از آنها خواسته‌ام که در ازای این صبوری، در بازگشتشان همراهی‌ام کنند». اینها را مادر شهید سیدمصطفی ساداتی ارمکی، دانشمند و متخصص فیزیک هسته‌ای بیان کرد. این گفتگو در روز عید غدیر، در گلزار شهدای بهشت زهرا، قطعه 42 انجام شد.

ساعت حدود 5 عصر بود. در کنار خانواده شهید زهراسادات موسویِ 7 ساله ایستاده بودم و در حال صحبت بودیم که چند بار نگاه‌ام به یک ردیف جلوتر، سمت چپ و انتهای ردیف افتاد. به نظر می‌رسید که برای برگزاری مراسمی آماده می‌شدند. رفت و آمدهایی بود و چند دختر نوجوان و چند مرد جوان در حال چیدن یک میز بودند. میزی که با پارچه سبزرنگی مزین به عبارت «أشهَدُ أَنّ عَلیاً ولی‌َّالله» پوشانده شده بود و بر روی آن یک سبد بزرگ از گل‌های رز سفید، زرد و صورتی و یک کیک آبی‌رنگ قرار داشت. جلوی میز نیز سه دسته بادکنک آبی‌رنگ، پررنگ و کمرنگ روی زمین قرار گرفته بود.

از گرمای یک روز داغ خردادی ریز ریز کاسته می‌شد و قطعه 42 شلوغ‌تر و جمعیت اطراف آن میز و بادکنک‌های آبی‌رنگ بیشتر می‌شد. طاقت نیاوردم و از خانواده زهراسادات موسوی جدا شدم و به سمت بادکنک‌ها رفتم. به نظر می‌رسید که مراسم جشن در مزار خانواده شهیدان ساداتی ارمکی برگزار می‌شد؛ شهدایی که شامگاه عید غدیر سال گذشته در جنگ 12 روزه، خانوادگی به شهادت رسیده بودند. راستش کمی متعجب شدم، زیرا پیش از ظهر وقتی به قطعه 42 رسیدم، ابتدا برای تبریک روز عید به مزار این خانواده عزیز و اهل علم رفتم، اما کسی از خانواده و بستگان آنجا نبود! برایشان گل خریده بودم تا به رسم روز عید غدیر تقدیم کنم و عیدی بگیرم. گل‌ها را یکی یکی روی مزارشان گذاشتم. روی سه سنگ قبر کنار هم.

روی سنگ قبر اول نوشته شده بود، شهید سیدمصطفی ساداتی‌ارمکی و شهیده فهمیه مقیمی. سنگ قبر دوم، متعلق به ریحانه‌سادات ساداتی‌ارمکی، فاطمه‌سادات ساداتی‌ارمکی و سیدعلی ساداتی‌ارمکی و سنگ قبر سوم هم حمید مقیمی و ربابه عزیزی بود. یعنی آقای سیدمصطفی ساداتی‌ارمکی، دانشمند و متخصص فیزیک هسته‌ای، همسرش فهیمه مقیمی، فرزندانشان ریحانه‌سادات 14 ساله، فاطمه‌سادات 10 ساله و سیدعلی 4 ساله و پدر و مادر فهیمه خانم. تا غروب چندین بار قطعه 42 را دور زدم و به شهدای سید و غیرسید سلام دادم. چند بار هم به مزار خانواده شهید دانشمند سادات ارمکی رفتم، یعنی که حواستان به ما باشد. به چشم مادی که ظاهراً آنجا نبودند، اما معلوم بود از همیشه حاضرترند، آن هم در روز عید غدیر. تا عصر مزارهای شهیدان ساداتی‌ارمکی خلوت بود و کسی از خانواده و بستگان نیامده بود! فکر کردم شاید پدر آقامصطفی هم سید است و هم پدر شهید و ممکن است مهمان‌دار بوده و نرسیده باشند… اما نگو که آقا و خانم ساداتی‌ارمکی برنامه‌ریزی کرده بودند که مراسم عیدانه‌ی هر ساله‌شان را امسال سر مزار آقامصطفی و خانواده‌اش برگزار کنند؛ یک مراسم مفصل، با کلی گل و عیدی و شیرینی که بین مردم حاضر تقسیم شد.

البته فقط مراسم عید غدیر نبود و به نظر می‌رسید تولد آقای سیدعلی 5 ساله هم به مراسم افزوده شده بود. آن کیک آبی‌رنگ روی میز نیز کیک تولد سیدعلی بود که تصویری از خودش و نقاشی درخت و سبزه و ابر و خورشید بر روی آن کشیده شده بود. گویی که خودش روی کیکش نقاشی کرده است. پدربزرگ و مادربزرگ برای سیدعلی 5 ساله و خانواده شهیدش سنگ تمام گذاشته بودند. یک گروه سرود از دختران و پسران کودک و نوجوان با لباس‌هایی هم‌رنگ بادکنک‌ها به دعوت میزبان آماده بودند تا چند سرود ولایتی در مدح امیرمومنان علی(ع) بخوانند؛ شاید به نیابت از علی کوچولوی شهید و خواهران شهیدش.

مراسم کوچک، اما کامل و بی‌نقص بود و همه چیز عالی؛ از کیک و شیرینی و بادکنک‌ها و عیدی‌های تسبیح و جانماز گرفته تا گروه سرود و عکاس و فیلمبردار. یک ردیف صندلی نیز برای میزبانان مراسم چیده شده بود؛ برای خانواده شهید ساداتی ارمکی؛ مادر و پدر شهید، مادربزرگ و خاله و عمه و عمو و دایی و … جایی که ایستاده بودم، درست پشت صندلی مادر شهید سیدمصطفی ساداتی ارمکی قرار داشت. شناسایی‌شان سخت نبود؛ با آن روسری سبزِ سیدی و صورت بشاش و آرام که به دیگران خوشامد می‌گفت و مانند خورشید داغ خردادماه انرژی و گرما می‌پاشید.

سلام کردم. روبرگرداند. سپس بلند شد و ایستاد و جواب سلام داد. با آن صورت پرانرژی مشخص بود که می‌توان گپ‌وگفت کوتاهی داشت، اگر صدای بلندگو و سرودخوانیِ گروه سرود اجازه می‌داد. کارت خبرنگاری‌ام را که دید و مطمئن شد خبرنگار هستم، دیگر مانند یک دوست قدیمی، صمیمی شد و آماده برای یک گفت‌وگوی کوتاه در آن مجال اندک و هیاهو و سروصدا که صدا به صدا نمی‌رسید. یک سال؛ درست یک سال از شهادت خانواده دانشمند هسته‌ای، سیدمصطفی ساداتی ارمکی گذشته بود. شامگاه 24 خرداد 1404 یعنی دو روز پس از شروع جنگ تحمیلی 12 روزه، خانوادگی به شهادت رسیده بودند که مصادف بود با شامگاه عید غدیر 1446. یک سال زندگی در فراق 7 عزیز که 5 نفرشان جگرگوشه‌هایت باشند، دشوار و طاقت‌فرساست. حتی اگر شهید باشند و خیالت راحت باشد که در بهشت اعلی در بهترین حال و مقام و مرتبه‌اند. با این حال، مادر؛ مادر است دیگر، حتی اگر لبخند بر لبانش باشد و صورتش گشاده و کلامش پر از صفا و آرامش، مانند مادر شهید سیدمصطفی ساداتی ارمکی: «نمی‌گویم خوب گذشت، سخت گذشت و دیدن جای خالی‌شان هم دشوار است، اما چیزهایی هست که در طول یک سال گذشته باعث خوشحالی و دلگرمی‌ام شده است. مثلاً اینکه می‌دانستم آرزوی پسرم و خانواده‌اش در تمام طول زندگی شهادت بود و هر روز به یاد آقاامام‌زمان(عج) بودند. خب، اینکه می‌بینم به آرزویشان رسیده‌اند خیلی خوشحالم می‌کند. یا اینکه می‌دانم سرشان بر دامن آقااباعبدالله است و می‌دانم 5 تن از فرزندان خودم اکنون با 5 تن آل‌عبا هستند.»

داغ عزیز سخت است و جانکاه. مادر که باشی جانکاه‌تر. به همین دلیل، خلوت و تنهایی مادر شهید سیدمصطفی لبریز از اشک و آه است. این را خودش می‌گوید و تأکید می‌کند که: «آنها همچنان کنارم هستند. حضورشان را حس می‌کنم؛ صبح تا شام. اصلاً هر روز با آنها حرف می‌زنم و برای آنچه به ذهنم نمی‌رسد، کمک می‌خواهم و آنها راهنمایی می‌کنند و راه و چاه نشانم می‌دهند. همین امروز هم از اول صبح حضورشان را حس می‌کردم. روز عید غدیر پارسال از صبح تا عصر منزل ما بودند، تا نیمه‌های شب که آن اتفاق افتاد. امروز به آنها گفتم که می‌خواهم سالگرد شهادت‌تان را با مراسم عید غدیر و تولد بچه‌ها یکی بگیرم و خواستم کمکم کنند. یادم هست که سیدعلی عید غدیر پارسال برای مهمان‌های پدربزرگ، عطر خریده بود؛ از آن عطرهای کوچک و هنگام توزیع بین مهمان‌ها تأکید می‌کرد هر کسی یکی بردارد تا به همه برسد که همه زدند زیر خنده».

مادر شهید سیدمصطفی تأکید می‌کند که خوشحال است زیرا به قول امام شهیدمان؛ سیدعلی جان خامنه‌ای، فرزندانش مرگ تاجرانه‌ای داشتند و با خدا تجارت کردند: «من به پسرم و خانواده‌اش گفتم که در داغ فراق شما صبوری می‌کنم به شرط آنکه هنگام رجعت‌تان، من همراهتان باشم.» و مطمئن بود که رجعت‌شان صددرصدی است؛ 100درصدی و خیلی زود: «اگر به حضور و ظهور مولایمان امام زمان(عج) باور داشته باشیم، رجعت شهدا را هم قبول می‌کنیم. من گرچه همین حالا هم دارم با آنها زندگی می‌کنم، اما می‌دانم به زودی زود برمی‌گردند. یعنی اینطور احساس می‌کنم که در بودن خودم؛ در بودن حال خودم و با همین خود جسمانی، رجعت‌شان را خواهم دید؛ یعنی اینقدر زود!» سیدعلی ساداتی ارمکی فرزند کوچک دانشمند شهید سیدمصطفی ساداتی ارمکی بود که سه روز دیگر یعنی 18 خرداد می‌شود سالروز تولدش. سیدعلی؛ حاج قاسم مادربزرگش بود و مانند شهید حاج قاسم سلیمانی بدنش اربا اربا شد.

فهیمه‌خانم، عروس خانواده است و از «فهیمه‌جان‌»هایی که هنگام گفت‌وگو از دهان مادر آقامصطفی بیرون می‌ریزد، می‌توان فهمید که یک دل نه! صددل عاشق عروسش بوده است. تولد فهیمه خانم هم 21 خرداد است؛ یعنی 6 روز دیگر. تولد دوباره‌شان (به قول مادر آقا مصطفی) که همان شهادت باشد، هم 24 خرداد است که سال گذشته مصادف بود با عید غدیر و امسال می‌شود 28 ذی‌الحجه و دو روز مانده به محرم 1448 هجری قمری. حالا مادر خانواده تصمیم گرفته بود تولد نوه عزیز و عروس نازنین و سالگرد شهادت خانواده سیدمصطفی را با جشن عید غدیر یکجا برگزار کنند، تا بگویند که ما اگر خانوادگی هم به شهادت برسیم؛ از کوچک تا بزرگ؛ از پیر تا نوجوانمان، نه دست از علی (ع) و اولاد علی(ع) برمی‌داریم و نه با داغ این فراق‌ها و شهادت‌ها از دین و آیین و اعتقاد و باور و خاک و سرزمین پاکمان ایران روبرگردان می‌شویم و بر همان باوریم که پیر جماران؛ امام خمینی(ره) بر آن بود که: «بکشید ما را، ملت ما بیدارتر می‌شود».

انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو کردن