13:07

1405/03/13

خبرسین

روایتی از جنگ در لرستان: روزی که 22 تابوت در یک مسیر به حرکت درآمدند

آسمان لرستان از کوهدشت تا دورترین روستاهای خرم‌آباد در نبردی با آتش شکافته شد. در این میان، نام‌های جدیدی در این دیار به ثبت رسیدند و به یادها سپرده شدند.

به گزارش خبرسین، لرستان: ابتدا صدایی به گوش رسید که نه شبیه صداهای زمین بود و نه مانند وزش باد که از کوه پایین می‌آید، و نه مانند رعدی که از دور خود را معرفی می‌کند. این صدا به‌گونه‌ای به نظر می‌رسید که از ورای درک انسان وارد شده است؛ صدایی تیز، بریده و ناهمگون. پس از آن، موجی به وجود آمد. موجی که نه تنها بر روی ساختمان‌ها، بلکه بر روی بدن‌ها، شیشه‌ها، درها و نفس‌ها نیز تأثیر گذاشت. چیزی در فضا شکست که قابل مشاهده نبود اما حس می‌شد، مانند زمانی که زمین زیر پا برای لحظه‌ای نامطمئن است که آیا هنوز زمین است یا نه. پس از آن، دود جنگ تحمیلی در تاریخ 9 اسفند 1404 به آسمان رفت. جنگ همیشه ابتدا حقیقت را تکه‌تکه می‌کند و هیچ‌چیز به‌طور ناگهانی کامل نمی‌شود. در ابتدا فقط تصاویری پراکنده وجود دارد؛ یک ساختمان آسیب‌دیده، یک خیابان بسته، صدای آژیر و خبری ناتمام. اما این تکه‌ها به تدریج روی هم انباشته می‌شوند و واقعیتی بزرگ‌تر را شکل می‌دهند. این واقعیت به آرامی خود را نمایان کرد: حملات متعدد در چند نقطه، با وسعتی که در لحظه اول هیچ‌کس قادر به دیدن آن نبود. 101 اصابت و 64 نقطه در لرستان با بیش از 2500 مجروح و 143 شهید، اما در آن لحظات هیچ‌کس به شمارش اعداد نمی‌پرداخت. مردم تنها به دنبال نام‌ها، چهره‌ها و صداها بودند. در خیابان‌ها، افراد به سمت صداها حرکت می‌کردند. در بیمارستان‌ها، درها یکی‌یکی باز می‌شدند و تخت‌ها یکی‌یکی پر می‌شدند. اورژانس دیگر تنها یک بخش از شهر نبود، بلکه به مرکز شهر تبدیل شده بود و در آن بدن‌ها با موج، ترکش و خون نشانه‌دار شده بودند. شهرها در آن زمان به دو جهان تقسیم شده بودند: بیرون و داخل بیمارستان. بیرون هنوز صدای مردم، حرکت، دویدن و جست‌وجو بود، اما داخل زمان شکل دیگری داشت؛ کند، سنگین و نفس‌گیر. در آنجا هر ثانیه به معنای تصمیم و انتخاب میان ادامه و توقف بود. درست در همین نقطه بود که لرستان از مرحله شنیدن جنگ عبور کرد و وارد مرحله زندگی در جنگ شد. در اینجا زندگی همیشه با صبر تعریف شده است؛ صبری که در شیب زمین، در کوچ‌های فصلی و در صدای ممتد آب جاری است. در این جغرافیا، خانه‌ها به زمین نزدیک‌ترند و افراد به هم. فاصله‌ها کوتاه است، نه تنها در مسیر بلکه در نسبت‌ها. هر نام به نامی دیگر متصل است و هر خانه به خانه‌ای دیگر. خانه‌ای که چند بار عزادار شده است. در گزارش‌ها، نخستین چیزی که خود را نشان می‌دهد، پراکندگی جغرافیایی تلفات است. خرم‌آباد، دورود، بروجرد، دلفان، کوهدشت و سایر شهرها. نام‌ها پشت سر هم می‌آیند به عنوان مکان‌هایی که هرکدام سهمی از فقدان را به دوش می‌کشند. این دیگر یک حادثه نقطه‌ای نیست؛ یک استان به‌طور هم‌زمان درگیر شده است. در این پراکندگی، الگوهایی شکل می‌گیرد که معنای حادثه را عمیق‌تر می‌کند. یکی از این الگوها، تکرار نام‌های خانوادگی است. در فهرست‌ها، نام‌هایی دیده می‌شود که بیش از یک‌بار آمده‌اند؛ نشانه‌ای از اینکه یک خانواده، بیش از یک عضو خود را از دست داده است. خانواده «خدایی» با چند نام در کنار هم، تنها یک مثال از این الگو است. این تکرار، عدد نیست؛ تصویری از فقدان همزمان در یک خانه است. زمانی که چند نام عبدالناصر، فرید و امیرحسین از یک خانواده در یک روز ثبت می‌شود، مفهوم سوگ تغییر می‌کند. در اینجا، دیگر با یک فقدان مواجه نیستیم؛ بلکه با فروپاشی هم‌زمان چند پیوند روبه‌رو هستیم. خانه‌ای که صبح با چند صدا بیدار شده، شب با سکوتی چند برابر مواجه است. در چنین شرایطی، سوگ نه خطی است و نه قابل تقسیم؛ لایه‌لایه است و هر لایه بر لایه دیگر می‌نشیند. پیش از حادثه، این خانه مانند هر خانه دیگری بود: رفت‌وآمد، کار، خستگی و برنامه‌های روزانه. اما با وقوع ضربه، زمان به دو نیم شد. آنچه از دست رفت، تنها چند نفر نبود؛ توازن خانه بود. پس از تشییع، خانه می‌ماند و سکوتی که شکل آن تغییر کرده است. کفش‌هایی که کمتر شده‌اند، صندلی‌هایی که خالی مانده‌اند و نام‌هایی که دیگر پاسخ نمی‌گیرند. در اینجا، جنگ تنها جان نگرفته است؛ بلکه الگوی زندگی را شکسته است. زنانی که رفتند و ریتم خانه شکست. در لرستان، خانه تنها با دیوار تعریف نمی‌شود؛ بلکه با جریان تعریف می‌شود. جریانی که از صبح آغاز می‌شود، از آشپزخانه عبور می‌کند، در اتاق‌ها پخش می‌شود و شب دوباره در یک نقطه جمع می‌شود. این جریان معمولاً نام دارد؛ فرحناز، زهرا، مریم، فریبا. اما در واقعیت، این نام‌ها مرکز ثقل زندگی‌اند. زمانی که در میان اسامی شهدا، چندین نام زنانه کنار هم دیده می‌شود، این نشان‌دهنده این است که جنگ به جایی رسیده که ریتم خانه را هدف قرار داده است. زن در لرستان حلقه اتصال است؛ کسی که بین نسل‌ها، بین کار و زندگی، و بین صبح و شب پیوند برقرار می‌کند. زمانی که این حلقه حذف شود، زنجیره باقی می‌ماند، اما دیگر به هم متصل نیست. در خانه‌ای که زن از دست می‌رود، اولین چیزی که تغییر می‌کند، صدا نیست؛ بلکه ریتم است. جمع‌ها شکل می‌گیرند، اما چیزی کم است که نامش به‌راحتی گفته نمی‌شود. این چیزی کم، همان چیزی است که در آمارها جایی ندارد. در روزهای بعد، وقتی اسامی خوانده و نام‌های زنانه یکی‌یکی ثبت شد، نقش‌ها نیز از دست رفتند و نقش چیزی نیست که جایگزین شود. می‌توان کسی را به‌جای کسی دیگر نشاند، اما نمی‌توان تجربه، عادت و پیوند را به‌سرعت بازسازی کرد. در برخی خانه‌ها، این فقدان به‌صورت مستقیم در زندگی روزمره دیده شد. کودکانی که به‌دنبال کسی می‌گشتند که دیگر نبود. مردانی که با خلأیی مواجه شدند که پیش‌تر تجربه نکرده بودند. در چنین شرایطی، سوگ نیز شکل متفاوتی پیدا می‌کند. سوگ برای زن، در این بافت، تنها سوگ برای یک فرد نیست؛ بلکه سوگ گسترده‌تری است، زیرا دامنه تأثیرش وسیع‌تر است. خانه‌ای که یک‌باره خاموش شد در لرستان، خانه بر شانه‌های دو صدا می‌ایستد؛ صدایی که آغاز می‌کند و صدایی که ادامه می‌دهد. این دو صدا همیشه در کنار هم‌اند؛ اگر یکی مکث کند، دیگری ریتم را نگه می‌دارد. زندگی در این هم‌زمانی معنا پیدا می‌کند. اما در برخی روایت‌های جنگ نشانه‌هایی دیده می‌شود که این هم‌زمانی نه در زندگی بلکه در فقدان رخ داده است؛ زوج‌هایی که با هم از دست رفته‌اند. در فهرست‌ها، گاهی دو نام با یک نام خانوادگی کنار هم می‌آیند. این یکی از سنگین‌ترین شکل‌های فقدان است؛ درست در جایی که نه یک نقش، بلکه مرکز تصمیم و تعادل زندگی حذف می‌شود. زمانی که زن و مرد یک خانه هم‌زمان از دست می‌روند، فقدان شکل دیگری پیدا می‌کند. در چنین وضعیتی، خانه تنها خالی نمی‌شود؛ بلکه بی‌مرجع می‌شود. دیگر کسی نیست که نقطه شروع باشد، کسی نیست که نقطه پایان را مشخص کند. تصمیم‌ها معلق می‌مانند و زندگی برای مدتی جهت خود را از دست می‌دهد. در مراسم‌های تشییع، زمانی که دو نام از یک خانه کنار هم خوانده می‌شود، فضا تغییر می‌کند. جمعیت این هم‌زمانی را درک می‌کند، حتی اگر چیزی نگوید. اینجا سوگ فشرده‌تر است به این دلیل که فاصله‌ای برای تنفس وجود ندارد. دو فقدان، در یک زمان، در یک مکان و در یک حافظه ثبت می‌شود. یک روز، 22 تابوت شهید در لرستان، برخی روزها تقویم عادی نیستند؛ وزن دارند. جمعه، 29 اسفند 1404، روزی بود که زمان در عدد «22» جمع شد. نه به‌عنوان یک رقم، بلکه به‌عنوان تکرار پی‌درپی فقدان. از صبحی که هنوز کامل روشن نشده بود تا ساعتی که نور رو به فرونشستن می‌رفت، شهر و روستاها در مسیری واحد قرار گرفتند: حمل بیست‌ودو تابوت در یک روز. آن روز در خرم‌آباد 9 شهید، در دورود 9 شهید، در بروجرد یک شهید، دلفان یک شهید و کوهدشت نیز یک شهید تشییع شدند. اینجا، تشییع دیگر یک مراسم واحد نبود؛ بلکه یک زنجیره بود. هر حلقه به حلقه بعدی وصل می‌شد. پایان یکی، آغاز دیگری بود. ذهن، در حالت معمول، برای هر فقدان، مجالی می‌خواهد؛ مکثی برای فهم، لحظه‌ای برای پذیرش. اما در این روز مکث‌ها کوتاه شد و پذیرش عقب افتاد. سوگ، به‌جای آنکه در زمان پخش شود، در یک روز متراکم شد. از خرم‌آباد تا بروجرد، از دورود تا دلفان و کوهدشت حرکت هم‌زمان در چند نقطه جریان داشت. هر شهر سهم خود را حمل می‌کرد، اما تصویر یکی بود: شانه‌هایی که وزن را تقسیم می‌کردند، دست‌هایی که زیر تابوت می‌رفتند و قدم‌هایی که بی‌صدا، اما هماهنگ پیش می‌رفتند. در چنین صحنه‌ای فرد در جمع حل نمی‌شود؛ بلکه در جمع تکثیر می‌شود. در برخی نقاط جمعیت فشرده‌تر می‌شود. نزدیکی بدن‌ها به نزدیکی احساس‌ها بدل می‌شود. افراد ناخواسته به هم تکیه می‌دهند. این تکیه پناه است؛ پناهی موقت در برابر چیزی که بزرگ‌تر از هر فرد است. جایی که جنگ به آغاز زندگی رسید در لرستان، زندگی معمولاً با صدا شناخته می‌شود؛ با اولین گریه‌ای که در خانه می‌پیچد، با خنده‌ای که کم‌کم شکل می‌گیرد و با قدم‌هایی که بعدتر روی خاک می‌افتد. اما پیش از همه این‌ها، مرحله‌ای هست که هنوز صدا ندارد؛ فقط امکانی است که در دل مادر شکل می‌گیرد. در روایت جنگ تحمیلی سوم، نامی از «جنین» به‌عنوان شهید به‌صورت مستقیم در فهرست‌ها نیامده است. اما این نبود نام، به‌معنای نبود واقعیت نیست. زیرا وقتی جنگ به خانه می‌رسد، به جایی می‌رسد که آغاز زندگی در آن شکل می‌گیرد. وقتی آنجا دچار لرزش شود، چیزی قطع می‌شود که حتی هنوز به مرحله دیده‌شدن نرسیده است. جنین هیچ شناختی از جهان ندارد؛ نه از صدا، نه از خطر و نه از فاصله. تمام جهان او به بدن مادر محدود است. اگر آن جهان آرام باشد، او رشد می‌کند. اگر آن جهان بلرزد، این لرزش مستقیم به او می‌رسد. در چنین شرایطی جنگ به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر حتی به زندگی آغازشده محدود نیست؛ بلکه به زندگی در حال شکل‌گیری نیز نفوذ می‌کند. در چنین روایت‌هایی، مشکل اصلی نبودن ثبت است؛ زیرا جنین هنوز هویت رسمی ندارد، هنوز نام ندارد و هنوز در هیچ فهرستی نیست. به همین دلیل، اگر از دست برود، ممکن است در آمار نیاید. اما این نیامدن به‌معنای کم‌بودن فقدان نیست؛ بلکه به‌معنای پنهان‌بودن آن است. در لرستان، زمین همیشه نماد زایش بوده است؛ جایی که بذر در آن قرار می‌گیرد و با زمان به زندگی تبدیل می‌شود. اما وقتی این چرخه قطع شود، زمین چیزی را از دست می‌دهد که حتی هنوز به سطح نرسیده بود. این، تفاوت اصلی این نوع از فقدان است: از دست دادن چیزی که هنوز دیده نشده، اما قرار بوده دیده شود. برای مادری که چنین فقدانی را تجربه می‌کند، سوگ شکل متفاوتی دارد. او نه‌تنها چیزی را از دست داده، بلکه چیزی را که هنوز کامل نشده بود، از دست داده است. خاطره‌ای وجود ندارد که به آن تکیه کند؛ تنها تصوری از آینده وجود دارد که دیگر اتفاق نخواهد افتاد. در کنار این، روایت کودکان نوزاد و چندماهه نیز قرار می‌گیرد؛ این‌ها نزدیک‌ترین نقطه به همان آغاز هستند. زمانی که این‌ها از دست می‌روند، ما با همان مسئله مواجهیم، اما در مرحله‌ای جلوتر. روایت از دل موشک، از دل بدن، از زبان یک جراح جنگ، در لرستان، همیشه اول با صدا می‌آید. با صدایی که در دل کوه می‌پیچد و بعد، دیرتر، به گوش آدم می‌رسد که این صدا عادی نیست. موشک، وقتی می‌آید، پیش از آنکه دیده شود، شنیده می‌شود. وقتی شنیده شد، دیگر دیر است برای فهمیدن؛ تنها باید واکنش نشان داد. در آن روزها، شهر شکل خودش را از دست داده بود. خیابان‌ها همان بودند، خانه‌ها همان، اما معنا عوض شده بود. هر نقطه می‌توانست محل حادثه باشد. هر صدا می‌توانست آغاز یک روایت باشد. در این میان مسیری شکل گرفت که بارها تکرار شد: از نقطه اصابت، به آمبولانس، از آمبولانس به اورژانس و از آنجا به اتاق عمل. در این مسیر، بدن‌ها منتقل می‌شوند. اما این بدن‌ها، دیگر تنها بدن نیستند. شکافته شده‌اند، تکه‌تکه شده‌اند و نظم طبیعی‌شان به‌هم ریخته است. ترکش، مسیر خودش را در گوشت و استخوان باز کرده و آنچه باقی مانده، چیزی است که باید دوباره تعریف شود. در چنین شرایطی، پزشک تنها با یک بیمار مواجه نیست؛ با یک ویرانی در مقیاس کوچک مواجه است. در یکی از همان روزها روایتی شکل گرفت که از زبان یک پزشک به‌نام هرمز محمودوند، فوق‌تخصص جراحی پلاستیک، بازگو شد. او از روزی سخن می‌گوید که خبر حمله به یکی از مراکز نظامی رسید. هنوز ابعاد حادثه روشن نبود. تنها مشخص بود که شمار زیادی از نیروها آسیب دیده‌اند. در میان مجروحان، جوانی وجود داشت که وضعیتش از بسیاری دیگر وخیم‌تر بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو کردن