13:02

1405/03/13

خبرسین

مراسم وداع با جان خود؛ کاروان آرامش به آرامی می‌رود

این مراسم یادبود خانواده امام، آغاز عزاداری‌های ماست. ممکن است شروع گریه‌ها و بی‌قراری‌ها باشد یا حتی آغاز جان دادن‌مان.

به گزارش خبرسین، فاطمه مرادزاده ـ مردی با عودسوز بزرگ نقره‌ای در دست چپ و تصویری کوچک در دست راست، در حرم شاه عبدالعظیم شهر ری دیده می‌شد. این تصویر کوچک، که کمی بزرگتر از کف دست بود، توجه‌ها را به خود جلب می‌کرد و باعث می‌شد تا هر بار که او عبور می‌کرد، جزئیات بیشتری از آن را کشف کنیم. او خادم حرم بود و این موضوع از لباس‌های سورمه‌ای و کلاهی که آرم حرم بر آن نقش بسته بود، مشخص بود.

من روی لبه حوض نشسته بودم و او از کنارم گذشت. بوی عود و اسپند در فضا پیچید. چند دقیقه بعد، دوباره برگشت و این بار به چهره‌اش خیره شدم. لبخند ریزی بر لبانش نشسته بود که به نوعی حالت شادی و افتخار را در چهره‌اش نمایان می‌کرد. در طول یکی دو ساعت، او بارها آمد و رفت، گویی وظیفه‌اش تنها خوشبو کردن این صحن از حرم بود. این کار برای او شاید یک نوع خدمت جهادی بود، مشابه کار جهادی‌هایی که در 90 روز گذشته از سراسر کشور به تهران آمده بودند تا با عشق و بدون منت، خانه‌های آسیب‌دیده هموطنان را بازسازی کنند.

شاید این دور زدن‌های او نوعی دور افتخار بود، مشابه افتخاری که مردم هر شب با برافراشتن پرچم در خیابان‌ها و میادین تجربه می‌کنند. خادم سبزه‌روی حرم نیز با پراکندن عطر عود به میهمانان خوشامد می‌گفت و به میزبانی و خدمتگزاری خود افتخار می‌کرد. او با حال خوش و بهجت‌وار دور حیاط می‌چرخید و تصویر کوچک را به سینه می‌چسباند تا مبادا از نگاه زائران پنهان بماند. این تصویر که به راحتی قابل مشاهده بود، «تصویر آقاسیدعلی‌جان‌مان» بود که با پیراهن و عرق‌چین سپید، در کتابخانه‌اش نشسته و زهرای دو ساله را بر پایش نشانده بود.

حضور خادم در جمعیت به خاطر مراسمی بود که به نام زهرا محمدی گلپایگانی و مادرش سیده بشری خامنه‌ای و خانم‌دایی‌اش، زهرا حداد عادل و شوهرخاله‌اش مصباح‌الهدی باقری برگزار می‌شد. نیم‌ساعت از ساعت رسمی مراسم گذشته بود که به سختی یک جای پارک در خیابان فدایی پشت حرم پیدا کردم. صحن اول خلوت بود و رفت و آمد معمولی داشت، اما صحن بعدی تقریباً در حال پر شدن بود و با هر موج جمعیت، فرشی پهن می‌شد تا نزدیک پله‌ها رسید. فرش‌هایی که تا انتهای مراسم به حیاط بعدی هم کشیده شد.

حالا که رسیده بودم، هنوز نمی‌دانستم چرا؛ آیا به خاطر اطاعت از یادگار امام شهید بود یا خواب و رویای شب عید قربان؟ گیج و گنگ بودم، شبیه 90 روزی که در حیرت گذشت… دلم یک جای دنج می‌خواست. جایی برای دلی که طبله کرده و تاول‌زده شده و با سوزن هیچ روضه‌ای نمی‌ترکد. یک تکه جا روی لبه حوض پیدا کردم و نشستم و به مردمی که یا به صفحه مانیتور بزرگ خیره بودند یا به آسمان و در و دیوار، نگاه کردم. شاید هم مثل من به خیل زائران و دعوت‌شده‌ها خیره بودند.

دلم نمی‌خواست به مراسم ختمی بروم که نام زیبای آقای عزیزمان، آقای سیدعلی خامنه‌ای، با فونت درشت روی پوستر و اطلاعیه آن نشسته بود. لابد بقیه هم مثل من بودند… حتما آقا سیدمجتبی، یادگار آقا سیدعلی جان‌مان هم این را فهمیده‌اند که مراسم یادبود و ختمی نه برای آقاجان، بلکه فقط به نام چهار نفر از عزیزانشان برگزار شده و اسمی از آقای شهیدمان نیاورده‌اند. باید مردم آماده شوند… باید این دل‌های تاول‌زده آماده شود، وگرنه می‌بینی که تاول‌ها سر باز می‌کند و تلنگری به دل‌ها می‌زند، و سیلابی از دل‌های از سینه بیرون ریخته جاری می‌شود. من آماده نیستم. ما مردم آماده نیستیم. نه آماده‌ایم و نه بلد هستیم… ما بلد نیستیم بدون آقاسیدعلی خامنه‌ای زندگی کنیم.

آقای پناهیان هم که صحبت کرد، مردم باز نگاه می‌کردند؛ انگار در این 90 روز یاد گرفته‌اند دل ورم‌کرده‌شان را پشت مشت‌های انتقام و فریادهای الله‌اکبر مخفی کنند. سخنرانی بشنوند و پرچم بگردانند و از ایرانی بخوانند که همچنان آنها را به مولایشان پیوند می‌زند. آقای پناهیان راست می‌گفت؛ این مراسم شاید آغاز عزاداری ما باشد؛ شروع سخت بی‌قراری‌ها و بی‌تابی‌ها و جان دادن‌مان… اما حتما خدا دوست‌مان دارد که کسی را فرستاده که شبیه پدر باشد، که پدروار و پرمهر با امتش مدارا کند.

این مردم عزیز با دل‌های پر از عشق، عجیب ساده‌اند؛ پاک و ساده مثل آب؛ مثل ختمی که به آن دعوت شده‌اند؛ یک ختم عجیب ساده و بی‌آلایش. نه زرق و برقی، نه بنرهای بزرگ و گران‌قیمت، نه تاج گلی، نه تشریفات و برو و بیای و خم و راست شدنی… انگار نه انگار که ختم خانواده امام بزرگ یک ملت بزرگ و پیروز و تاریخی است! هرچند این ختم ساده با این مردم مومن و یکرنگ، شاید برازنده‌ترین ختمی است که می‌شود برای خانواده امام عزیز و شهید ساده‌زیست گرفت؛ یک ختم ساده زیر سایه حرم بی‌آلایش امام‌زاده شاه‌عبدالعظیم… همینقدر ساده و بی‌ادعا، ختم مردی که پدر یک امت بزرگ و تاریخی بود و دگرگون‌کننده سرنوشت غرب آسیا و شاید جهان پس از این…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو کردن